-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 شهریورماه سال 1384 03:24
در کشویی آلومینیومی رو باز میکنم هنوز خوابم نمیاد صورتمو آب زدم تو حیاط قدم میزنم درخت گیلاس ، درخت نارنگی، و درخت توت که چتری شده رو یه قست حیاط به لونه ی پرنده ها رسیدم صدای یه جیر جیرک از دور میاد دوباره همون مسیر و بر میگردم تو تاریکی شب حتی ماهیهای توی حوض هم از این که پای من از بالای سرشون رد بشه نمیترسن از پله...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 شهریورماه سال 1384 02:14
یکی بود یه وبلاگ دا شت که توش همیشه از غم مینوشت امّا هیچوقت توی وبلاگش شعر نمینوشت اون فکر میکرد خودش غمگین ترین آدم بین دورو بریاشه و یکی هم بود که یه وبلاگ داشت و توش بیشتر شعر مینوشت امّا همیشه از غم نمی نوشت و حـتی کمترین شعرهای شادی که بلد بود و لحظاتی با اونا داشت برای دیگران می نوشت و با وجود غمهای بزرگش هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 23:30
و تو تنهایی ماه، و من اینجا آبی شب هیچ شده در شب آبی شده باشی و شب هم با تو؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 13:23
یک بطری آبِ پاک ، بیسکویت ساقه طلایی کتاب ، ترانه ،خودنویس، وصیت نامه... "دلواپسِ کَهَرم " ، دیوان غزلیات حافظ شیراز ، ترانه های ماندگار... و البته خود ِ من.. اینجا هستیم و اتاق چه پربار روزگار میگذراند
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 03:31
اگر کسی احتیاج به نظر نداره لزومی به زحمت اضافی نیست که میتونه قسمت نظراتو حذف کنه
-
خدا را میشناسند؟
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 02:41
. ...خدا ... خدا را دوست دارند فرزندان این زمانه چون خدا را دوست دارم چون با هر user منو conect میکنه خدا را دوست دارم چون تا خودم نخوام هیچ وقت dc نمیکنه خدا را دوست دارم چون با یه delete هر چی بخوام پاک میکنه خدا را دوست دارم برایه این همه friend که برام add میکنه خدا را دوست دارم برایه این همه wallpaper که برام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 02:15
و تو همیشه از خواندن میگویی و دیگرانند که نمیدانند این خواندن ها در کجای باور توست و نمی دانند که زندگی میکنی با این ها (و من هم.) تو واقعاً زیبایی... با موسیقی بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ من و تو، عاشقی ( و شاید زندگی) از دنیا بره
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1384 01:36
سلام بابا... بالاخره امروز تو مهمون سارا بودی یا سارا مهمون تو بود ( شاید سارا و البته من ) _ اصلاً قرار نبود کسی مهمون کسی باشه_ و من با انگشتهایم به لبه ی صندلی می زنم ... و تو همچنان-پدر عزیزم!- حرف میزنی و من بازهم به لبه ی صندلی و تو حرف میزنی، و تو ادامه میدهی و ربط می دهی به بی ربط ها و من گوش میکنم که چگونه...
-
جیر جیرک
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 04:01
برادر عزیز ، جیر جیرک جان امشب را به اتاق من نیا... برو یه جای دیگه بیبن صدای دوستات میاد برو با اونا باش من بلد نیستم با تو حرف بزنم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 03:17
من ، ناهار درست میکنم و تو قدم میزنی من، ناهار درست میکنم و تو قدم میزنی و ایراد میگیری و چپ چپ نگاه میکنی... من سفره رو می چینم و تو گیر میدی... ./ من ناهار را آماده میکنم و تو درخت بی آزاری را میکنی. من با ناراحتی و خستگی ناهار میخورم و تو همچنان... صدایی میشنوم از کنار دیوار من گچ و خاک کنده شده از دیوار را جمع...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 02:28
.. لاهیجان؛ کجایی؟ اینجا کنار این بازارم . تنهایی؟ آره. پیش سل تی تی باش سه ثانیه دیگه اونجام ... گمشده: سیگار داری؟ پیچک:نه کشیدم.. پس وایسا من اینجا سیگار بگیرم ... سیگار میکشی؟ نه . انقد کشیدم دیگه امروز حالم از قیافش به هم میخوره 5 . 6 تا پشت سر هم کشیدم. ولی من نه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1384 02:01
و دو نخ سیگار، کتاب ، نوستالوژی که تو هیچ وقت شاید حس نکنی که چه چیزیه نوستالوژی...
-
کباب مرغ
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1384 15:52
بدون هیچ تلقینی کباب مرغ به کابوس جدید زندگی من تبدیل شده جالبه که یه بار بیرونم رفتیم کباب مرغ خوردیم و وقتی اومدیم.... احتمالاْ روزی که من می میرم هم کباب مرغ داریم!..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1384 02:18
یادت بمونه یادت؟ تو مگه غیر از بهم ریختن آدما کار دیگه ای هم بلدی؟ تازه اگرم فکر میکنی داری طرف بد منو میبینی..... دیگه همینه اگه بد بودن اینه..... پس من همیشه بدم الکی دلتو خوش نکن و دلیل......چی؟ از این دوستات بپرس الف ب و...... ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود میبری و زحمتِ ما می داری
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1384 02:10
تو از زمان میگذری و این خودِ زمان است که؛ تو را عبور میدهد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 14:10
و تو خانم نویسنده ی ماهی سیاه کوچولو هنوز انقدر کودکی که نمیفهمی به کما رفتن یه وبلاگ که توش روزی حداقل یه پست نوشته میشه یعنی... به کما رفتن قلب یه آدم ..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 14:00
سارای من میگه تو مگر این که با کسای دیگه ای ارتباط داشته باشی وگرنه اینارو نمیشه اصلاح کرد منم به همین خاطر اومدم اینجا ... آقای .ب. میره نظرات بی ربط میذاره.... ومن نباید نادرستی ها رو بگم چون چهار تا شعر مینویسه تو وبلاگش که مال خودشم نیست و اینکه شاید چهار بار با خانمها.. م. الف. و آلف چتیده فکر میکنن میشناسنش
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 13:49
سارا گفت کارم اشتباه بوده اما کار اونا هم..... من خسته شدم از این قضیه ها میدونم این قضییه هایی که اینا میسازن که خودشونو بزرگ جلوه بدن همین چیزای عادی که برای من خیلی اتفاق افتاده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 02:47
و انگار دامون هم نیمخواد من حرفامو بزن انواع اِرور ها در مقابل من ظاهر میشوند تا من به اینترنت وصل نشوم پس من با کامپیوتر بیلیارد بازی می کنم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 شهریورماه سال 1384 01:46
خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس من دیوانه ی من رویت رخ من ، سویت ره من..... هنوز نمیدانم این تو کیست؟! برای من.... شاید هم من بدانم.. امّا او نداند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 23:40
ترسو چرا خودتو معرفی نمیکنی..........؟! هو با تواما............ میترسی بخورمت؟
-
خیلی بد بختی...
شنبه 12 شهریورماه سال 1384 23:29
به من آنکه بدی آموخت تو بودی عوضی منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی ای خَر ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 شهریورماه سال 1384 18:15
وقتی تویی که نمی شناسیشون با هاشون بر خورد میکنی اولین جمله رو که میگن با خودت میگی عجب آدم با سوادی ولی متاسفانه اونا فقط همون یه جمله رو میتونستن بگن........ و تو وقتی که با اونا صحبت میکنی و به نقاط و نکات حساس و مهم میرسی.. می بینی هیچی نیستن و فقط به تو گیر میدن و میگن که تو به دیگران گیر میدی....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 شهریورماه سال 1384 03:07
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب //..// گُم خواهم شد از آن شهر غریب .... نه به صورتی ها دل خواهم بست نه به سبزها و خرانی که سر از لاک برون می آرند و آنها را تنبیه......... بیچاره .. خواهم کرد..
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 شهریورماه سال 1384 02:12
به تو گفتم که نخون............. گفتم آدمای بیظرفیت نخونن به هر حال اینم خوبه......که خودتو معرفی کردی....... که اینقدر بی ظرفیتی که نتونستی نخونی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1384 18:04
من هستم هنوز هنوز گم نشدم ........ هی کثافتا منتظر من باشین تو چند روز آینده گم میشم و اون موقع معنی خورشید بی حجابو میفهمین
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 شهریورماه سال 1384 02:54
من اینجا هستم من از یه جا دیگه اومدم اینجا............ من چند روز دیگه از اونجا گُم میشم....... تا شاید بفهمن یه چیزایی رو اونایی که خواستن من گم شم من اینجا بسیار بی حجاب تر از اونجا مینویسم دیگه............. برو بریم لطفا افراد زیر ۱۶ سال و افراد بی ظرفیت نخونن نوشته های بعدی منو....