-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 آذرماه سال 1384 01:02
و زمانی میرسد که تو تنها خواهی بود بدون گمشده ای که تنها ترین کس تو بود..... با همه کس.......!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 آبانماه سال 1384 00:10
من نمی دانم دقیقاً چه میخواهم بگویم... فقط ای خدا در همین نزدیکی باش همچنان که پیش از این...!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آبانماه سال 1384 22:10
و حتّی خدا هم این روزها دوست میدارد که دلم را بشکند خدا ..! هنوز وقت داری ... میتونی دل ترک خورده ی منو نگه داری و نذاری بشکنه..! من چرا برای خدا با نقاب حرف بزنم...!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آبانماه سال 1384 17:14
... ... و من گریه می کنم همه چی خرابه.. همه چی ... خدا به پسر عمو و دختر عموی یک ساله م نگاه کن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آبانماه سال 1384 16:42
... من می بینم.......! مافیا میدانی چیست.......؟ ما اینجا هستیم.................! یه جایی تو گیلان ...... ما اینجا می بینیم مافیا ها رو ما میریم نظر میذاریم تو وبلاگی که میدونیم که مال کیه امّا به روش نمیاریییم.. میگه من نیمیدونم چی میگی؟ من تو کویر زندگی می کنم.. خجالت بکشین دیگه با همتونم! من خیلی بیشتر از اونی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آبانماه سال 1384 00:42
آیا کسی هست دیگر...؟ که مرا به عنوان گل پسرش ناز کنه... آره ؟ نه نیست عزیزم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آبانماه سال 1384 22:24
آهای مردمِ جدید بیاین .......منو پیدا کنین... دیگه......
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آبانماه سال 1384 14:54
شب : روغن... سیگار.... صبح : هیچی ظهر: حلوا شکری... آب سرد یکی صدامو بهم برگردونه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آبانماه سال 1384 02:22
ای خدای بی صدا ! هیچ میدانی که من تورا هم ترانه خواهم کرد و براست آهنگی خواهم نوشت.؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1384 23:57
پسر بدی نبود امّا من که میدونستم بچه ی تخسیه امّا چی میتونستم بگم...؟ بخصوص وقتی تو یه روز اومدی و جواب هیچ کسو ندادی و گفتی فقط خودم و ارسی جون..! حالا دیدی باهات چی کار کرد..؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1384 00:11
ای....... بارون بسه دیگه تو که مارا نمودی.......! و ما اینجا هفته ای ۶ روز بارون داریم... و ای دانشگاه و ای نشریه ... تورو چی کار کنم..!؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 آبانماه سال 1384 01:40
کسی هست از طرف من برای او یک سیب سبز ببرد..؟ و بگوید از طرف ... تقدیم با عشق و شعر سیب در دست تو افسانه ی خوش آهنگ را برای او بخواند
-
خودنویس
شنبه 14 آبانماه سال 1384 11:35
همه ی اینا یه طرف....... این خود نویسه باعث میشه که من دوباره بلاگ اسکای رو دوست داشته باشم این نشانه ی فرهنگی بودنه.؟؟( نشانه ی خوبیه ها..)
-
بانوی موسیقی و گل
شنبه 14 آبانماه سال 1384 03:25
برای دیدن تو زندگیمو سر میکنم هر چی دلت میخواد بگو حرفتو باور می کنم سنگ صبور تو منم پر از وفا و سادگی بگو که حرف دلتو به من نگی به کی بگی.. خدایی بهتر از من با کی میتونی حرف بزنی... بانوی موسیقی و گُل.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آبانماه سال 1384 20:32
گویی ما بر گشته ایم چقد اینو گفتم تا الان.! و چقد خوبه که لا اقل خانما اسم دوستاشونو که ما میدونستیم بگن که ما هم دیگه تو رودر بایستی نباشیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آبانماه سال 1384 15:03
سلام عزیزم... من هنوز دارم مینویسم پس چرا نمیاد تو لیست؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آبانماه سال 1384 15:02
هیچ معلوم هست اینجا چه خبره...؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آبانماه سال 1384 00:51
وقتی نوشتن را شروع میکنم .. کلمه ها خود به خود می آیند و انگار خداست که در من میگوید و من مینویسم و شعری تازه..!
-
شکّیات
سهشنبه 10 آبانماه سال 1384 05:17
حالا تو خودتو بکش بگرد دنبال احکام شکّیات نماز من که عمراْ حال کنم دوباره نماز بخونم !
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آبانماه سال 1384 06:30
و خدا حافظی و شاید سلام... چقد خوب مینویسه... و من باز هم در حسرت دیدار دوباره ی سبزترین الهه ی آبی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آبانماه سال 1384 06:26
آخه ... تو میری بیرون نسکافه رو میخوری ! بعد میای خونه شکلات کاکائویی هم میخوری بعد انتظار داری ساعت ۲ شب هم بخوابی..؟؟؟؟؟؟؟؟! واقعاْ که..!
-
نوشتن..!
شنبه 7 آبانماه سال 1384 01:40
... نمی دونم چی میخوام بنویسم دقیقاْ ... الان یادم رفته یعنی خیلین و من نمیدونم کدومو بنویسم فقط خواستم نوشته باشم که من بدون نوشتن نیستم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آبانماه سال 1384 06:26
حالا من هستم و تن رفته به باد واسه من شعر و سخن رفته به باد منم و وحشت تردید یه عشق به گمونم دل من رفته به باد... ...نه... عشق؟ آره
-
سارا
جمعه 6 آبانماه سال 1384 02:07
روی یک تاقچه ی سنگی میون دو قاب رنگی بودن من و تو باهم داره تصویر قشنگی .... چه عکس هایی . چه روزهایی ... و چه عکسی من امروز از تو دیدم و کاشکی تو لا اقل در ذهن من برای همیشه همان سارای دوست داشتنی باقی میموندی...!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آبانماه سال 1384 01:40
من به آزاده هیچی نمیگم...؟ من به آنی هم هیچی نمیگم... اینا همه به خاطر ترس از تنهاییه هر چند که میدونم اونا خودشون تنها نیستن و بدون منم فرقی نمیکنه واسشون امّامن که تنها هستم بدون اونا...
-
توهمی نیست..
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1384 06:28
شب را میگذرانم .. با.... شبی را در رختخواب می گذرانم حتی بدون کمی توهّم خواب
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1384 06:27
افطار با... افطار با سیگار ... افطار با غربت... .... غذا چیه آخه ..! تو حالت خوبه...؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آبانماه سال 1384 06:20
نمی دونم نمی دونم نمی دونم چی بگم...؟ من یه حلقه میخرم و داخل اون انگشتی قرار میدم که... تا یادم باشه خودمو دوست داشته باشم... و اینکه دیگران بی هوا بهم نزدیک نشن... آره؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آبانماه سال 1384 06:15
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست؟ چرا؟........؟ هان؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آبانماه سال 1384 06:22
نمی دونم چی بگم.... وقتی همین دو ماه پیشو به یاد میارم... و می بینم که با یه برخورد و یه اتفاق کوچیک همه چی تغییر میکنه و تموم میشه... باشه بد نمیارم .... بدی های گذشته رو نمیگم.... امیدوارم بد خودش نیاد...!