حرف های من در کُما

در کما نیستم! از بیمارستان مرخص شدم و راهی تیمارستان هستم.. ماجرای آن چهار نفر را می گویم!

حرف های من در کُما

در کما نیستم! از بیمارستان مرخص شدم و راهی تیمارستان هستم.. ماجرای آن چهار نفر را می گویم!

توهمی نیست..

شب را میگذرانم .. با....

شبی را در رختخواب می گذرانم

حتی بدون کمی توهّم خواب

افطار با...

افطار با سیگار ...

افطار با غربت...

....

غذا چیه آخه ..!

تو حالت خوبه...؟

نمی دونم  نمی دونم  نمی دونم چی بگم...؟

من یه حلقه میخرم  و داخل اون انگشتی قرار میدم که...

تا یادم باشه  خودمو دوست داشته باشم...

و اینکه دیگران بی هوا بهم نزدیک نشن... 
 

آره؟

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست؟

چرا؟........؟
هان؟

نمی دونم چی بگم....  وقتی همین دو ماه پیشو به یاد میارم...

و می بینم که با یه برخورد و یه اتفاق کوچیک همه چی تغییر میکنه

و تموم میشه...

باشه بد نمیارم .... بدی های گذشته رو نمیگم....

امیدوارم بد خودش نیاد...!

آخر قصه .. شایدم اولش..

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی

همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی...

نیستی..اما مونده اسمت توی غربت شبونه...

می بینم تعداد شب زنده دارا زیاد شده

و جرأتشونم همچنین که نصف شبم مینویسن

...

عجب.........

یکی به داد ما برسد  

و چه بی قدر... میتوان دوباره با هم خوب بود